باور هفتم‏

1
- نفر بعدى.
- شما چى دیدى؟
- من.... من چیزى ندیدم فقط حیرت، سرگردانى، بدبختى.
- چرا گریه مى‏کردى؟
- تحمل نداشتم، فکر مى‏کردم اگر گریه نکنم، باد مى‏کنم، مى‏ترکم، لِه مى‏شوم، خفه مى‏شوم...
- چرا کار دیگر نکردى؟
- مثلاً؟
- هر کارى غیر از غصه خوردن و توقف، چیزى غیر از گریه.
- نمى‏دانم، شاید بلد نبودم.
- بلد نبودى یا همت نداشتى؟
- نمى‏دانم.
- ببریدش.
- اما، اما من فقط گریه نکردم، فقط غصه نخوردم. داد زدم، مشت به سر خودم کوبیدم.
- این که بدتر شد، ببریدش.
2
- نفر بعدى
- شما چى دیدى و چه کردى؟
- آقا، چاه، سیاهى، بدبختى...
- چه کردى؟
- خیلى کارا، داد زدم، فریاد کشیدم.
- همین؟
- نه، نه، انجمن داد و فریاد درست کردم، اداره جیغ و داد تأسیس کردم. ما کارهاى مهمى انجام دادیم.
- همین؟
- بله، این کارها خیلى مهمه؛ ما خیلى داد زدیم، حنجره پاره کردیم و مخالفت کردیم.
- مخالفت با چى؟
- همه چى.
- ببریدش.
- فدات کجا؟
- جایى که لیاقتش را دارى.
- چرا؟
- مى‏توانستى تلاش کنى و علت به اصطلاح بدبختى‏ها را بیابى. داد و فریاد که نشد کار .
- ولى
- ولى چه؟ ببریدش.
3
- نفر بعدى.
- شما چى دیدى؟ چه کردى؟
- آقا ذلت دیدیم؛ قربان بدبختى کشیدیم؛ فدات شم مصیبت. نوکرتم چاه سیاه، کفن قارون، سینه قبرستون همه‏اش همین بود عزیز دلم فدات.
- این طورى نباید حرف بزنى.
- آخه چرا، جیگر؟
- خوب نیست.
- آخه اونا مى‏خوان.
- کى؟
- اونا که توى چاهن. او نا این طور دوست دارن باشیم؛ پشت خمیده هایى با لباى بزرگ براى بوسیدن دست و زبان چرب و چیلى براى تملّق و مجیز گویى و گردن قطور براى پس گردنى.
- چقدر ذلت؟ این همه انفعال چرا؟ لیدر منفعلان هستى، نه؟
- منفعلان، لیدر، من؟ ها، چه مى‏دونم، جیگر.
- چرا کار دیگرى نکردى؟
- مثلاً؟
- مثلاً دستشان را گاز مى‏گرفتى، یا هر زهر مار دیگر.
- اما، اما ما نیاز داشتیم، عادت کردیم، خوش بودیم، رفیق.
- ببریدش.
- کجا، فدات؟
- همان جا که لایق لب و گردن شما است.
4
- نفر بعدى.
- چه کردى، چه دیدى؟
- ما، ماهمه چى، ما فقط ما، یعنى ما...
- همه چیز؟ پس چرا پرونده‏ات سفید است. نه نوشته‏اى، نه مبارزه‏اى، نه تلاشى و نه کوششى؟
- ما، ما مهم‏تر بودیم؛ما، ما... .
- این قدر ما، ما نکن. فرصت که داشتى، مانعى هم که نبود، شنیدم که وضعیت خوب بود.
- بله، ما، یعنى من و امثال من سکوت کردیم؛ حناق گرفتیم.
- همین؟
- بله، همین.
- یعنى در برابر همه چیز ساکت شدید؟
- بله، در برابر همه چیز خفه شدیم.
- همین.
- بله.
- پس آن زبان و پاهاى دراز براى چه بود. شما هیچ چیز را جدى نگرفتید و ساده‏ترین راه را انتخاب کردید. نه حرکتى، نه چرخى، نه تابى، هیچ.
- گفتم که ما وارد یه مبارزه سخت شدیم. ما، ما همیشه طرف کاراى سخت مى‏ریم.
- یعنى فقط ساکت شدید و هر غلطى خواستند کردند، بله؟
- بله.
- پس حالا هم خفه مى‏شوى؛ مثل سنگ. ادعایى هم نمى‏کنى. این یعنى انتخاب حذف، انتخاب مرگ، سکوت بى خاصیت. ما سکوت‏هاى زیادى داشتیم که خیلى به جا بودند و تأثیر گذار؛ اما تو و امثال تو ادعاى زیاد با سکوت بى جا. شما بى جا سوختید، در جا نسوختید؛ فهمیدى؟ حالا هم ادعا پشت ادعا.
- اما، ما، ما... .
- ببریدش.
- من اعتراض مى‏کنم، حرف دارم.
- عجب، حالا زبانت باز شد؟! آن وقت که باید حرف مى‏زدى، خفه بودى؛ حالا زبان درآوردى؟! ببریدش.
5
- نفر بعدى، بعدى.
- چ...ر...ا...دا...د مى‏زنى؟ اومدم عشقى.
- چى دیدى؟
- چ...ى...دی...دم...؟کشید...م...صفا تو...
- پرونده خیلى خرابى دارى. هیچ کارى نکردى جز الواطى. اول سیگار و ولگردى، بعدهم عین کار خانه‏هاى آجرپزى دود زایى. هُما، زَر، بیضى، بهمن، مگنا، مارلبورو، بعد وافور، حالا هم حتماً تزریق.
- خو...ب...ماگر...فت...ار...شدیم...کَرِتم...لُوطى...
- بدبخت، جز بدبختى خودت هیچ کارى نکردى. رفتى سراغ کارهاى انگلى، گند زدى، بیچاره کردى، با دست‏هاى خودت خود را نابود کردى. تا آن جا پیش رفتى که در تخریب خودت تسلیم شدى، تسلیم.
- دس...رو دلم...نذ...ار...
- طلبکار هم هستى، از حقیقت هم با خبرى؟!
خو...ب چى کار کنم. به فکر امث...ال م...ن و ما نبودن. براى امث...ال من... ش...عار زیاد بود، بر نامه چى؟ هیچّى نوکرتم.
- فرض کنیم همه این حرف‏ها درست؛ولى این دلیل نمى‏شود خودت گور خودت را بکنى. تازه تو که این قدر مى‏فهمى و از برنامه حرف مى‏زنى، چرا تا خرخره در لجن فرو رفتى؟! مگر نمى‏دانى جاده سقوط همیشه سرازیرى و لغزنده است؟ آخه همتى، یک ذرّه غیرتى. اگر حرف‏هایت درست بود، همه جوان‏ها باید مثل تو مى‏شدند. ببریدش.
- نه، آقا ص...بر کن، ح...رف دارم.
- ببریدش
- ک...جا؟!
- یک فرصت، فرصت آخر. اگر آدم نشدى، آن وقت جایى که لیاقت دارى.
6
- نفر بعدى.
- چى دیدى، چه کردى...؟
- نوشتم.
-چى؟
- شعر، داستان، قصه.
- در کارنامه ات فقط کارها سطحى نوشته شده. نه نقدى، نه تحلیلى، نه اعتراضى، نه پژوهشى.
- ما کار کردیم آقا، نوشتیم.
- نوشتى قبول؛ اما همه سطحى بود. پاورقى چند روزنامه و هفته نامه دسته سوم، چرا؟
- باید چه مى‏کردم؟
- چشم هایت را باز مى‏کردى. تو قلم جامعه بودى، باید درد نویس جامعه بودى نه تخدیرباف.
- نمى‏فهمم.
- همه شما سطحى‏ها نمى‏فهمید. چرا به اطرافت حساس نبودى؟ چرا دردهاى جامعه را ندیدى؟ تو که زبان جامعه بودى و اهل قلم، چرا چشم پوشیدى و عمیق نشدى؟
- راستش مى‏ترسیدم.
- از چه؟
- لباس راه راه، انفرادى، جریمه، وثیقه، نون بُرى...
- چه کسى زبان جامعه را زندانى مى‏کند؟ اگر راست مى‏گفتى و حقیقت را با دلسوزى بیان مى‏کردى، اگر فریاد دردهاى جامعه بودى که امامزاده مى‏شدى. تو از زندان مى‏ترسیدى، اما نمى‏دانستى همیشه در زندانى؛ در توهّم.
- آره، چى، اما...
- اما چى؟ زندانى که در آن قلم مى‏زدى از زندانى که مى‏گفتى کمى بزرگ‏تر بود. فهمیدى؟
- بله.
- پس چرا کارى نکردى؟
- نمى‏دونم شاید ترس، توهم، خِفّت یا...
- به همه اعتراف مى‏کنى، کار خوبى است.
- اما...
- اما ندارد. اگر قلمى درد جامعه را ببیند و سکوت کند، خفه شود، لِه شود و سطحى شود، باید شکسته شود؟ فهمیدى؟ نشنیدى شاعر چه مى‏گوید:
بشکنى اى قلم اى دست
اگر پیچى
از خدمت محرومان سَر
- بله، ولى...
- ببریدش. محافظه کارى و ترس با زبان جامعه بودن منافات دارد.
7
- نفر بعدى
- چه دیدى...
- عشق، انتظار، حرکت.
- منتظر چه بودى؟
- یک تکه نور، یک ذره فانوس، یک شاخه مهتاب، یک کلام دل، یک آره، یک تیغ آفتاب از پس کوهستان یخ آه‏ها.
- دیگر چه؟
- منتظرم، امیدوارم، امید دارم. ننشستم که بشکنم. فقط نگریستم که دورم حصار غُصه بکشم. من بال امید بافتم، امید دادم، امید جست و جو کردم، خواندم، گفتم، فریاد شدم. تعارف نکردم. حالام منتظرم و امیدوارم. من خلوت خورشید را دوست دارم. میوه تردید نخورده و نمى‏خورم. دنبال جام یقینم. دور خرمن جهل و بیچارگى خط کشیدم. پلک هایم را باز کرده بودم توى باران که ترجمه کلمه به کلمه ابر است. پنجره دلم همیشه باز بود. حتى دعا مى‏کردم. لابد شنیدید که وقت باران دعا مستجاب مى‏شه. پنجره دلم سحر خیزترین عضو وجودمه. من
- ادامه بده. کمى رمانتیک به نظر مى‏رسد؛ اما امیدوار کننده است. از دیگران یکنواختى سرریز بود. تو گویا حرف‏هاى تازه دارى، دیگر چه؟
- با آسمان‏ها هم صحبت مى‏شدم؛ چون مایه سربلندیه. مى‏دونستم حرف اول و آخر (درد) یکى یه، پس چرا غُصه بخورم. همیشه خدا، هیبت غول آساى رنج و درد بالاى سرم خیمه مى‏زد؛ اما با عشق مى‏شکستمش...
غروبا وقتى آفتاب دامنش رو پشت کوه‏ها و افق جمع مى‏کرد، دلم رو آفتابى مى‏کردم. شیشه‏هاى لک آلود اونو پاک مى‏کردم. حالام که شبم مهتابیه، خلوتم خداییه. سال هاست که عشقم جداییه؛ ولى به فکر وصلم. عاشقم، اما ساکت نیستم. عاقلم، ولى محافظه کار نیستم.
- دیگر چه ایده‏ها و باورهایى دارى؟
- فهمیدم دنیا مثل دریاست. مَرکَب محکم و آرام و مطمئن دریا را رام مى‏کند. فهمیدم که براى رام کردن دریا شلاق زدن بى‏فایده است. موج منطق مى‏خواهد، عشق مى‏خواهد، دلاورى مى‏خواهد، گذشت، شجاعت، شوق، آرامش، فریاد، دغدغه، طعنه، حضور، صحنه، شعور و... همه اینا لازمه. فهمیدم که حقیقت تو خورجین آدم‏هاى مختلف زیاده. سعى کردم به اون برسم. اطرافم پر از خطر بود؛ اما عاشق خطر شکنه. اونایى که از خطر کردن مى‏ترسن، به این دلیله که خطر رو مى‏بینن، اما علت اونو نمى‏شناسن. سعى کردم استوار باشم، مثل شاخه خیزران.
- دیگر چه؟
- گاهى زمان هم از دستم کلافه بود؛ از استقامتم از عشقم. راستى گاهى گریه مى‏کردم و آسمان شرمنده مى‏شد؛ اما غصه نمى‏خوردم. خودم و دیگرانو گول نمى‏زدم. در آب خشت نزدم. سعى نکردم با الفاظ کسى رو فریب بدم. بعضى وقت‏ها در شب آرامش عجیبى حس مى‏کردم؛ در عین حالى که متلاطم بودم. جالبه بدونى گاهى فکر مى‏کردم شب از چشم من آرامش داره. منتظر بودم، منتظر یک اتفاق بزرگ، شایدم معجزه؛ معجزه‏اى در حد امیدى به عظمت عالم. امیدم از ایمانم بود. اگر ایمان داشته باشى، هیچ چیز محال نیست. ایمان مثل صخره‏اى محکم در کوره راه زندگى و امواج توفنده و متلاطم هستى آدمو سر پا و امیدوار نگه مى‏داره. من دنیاى خودمو باعشق و امید ساختم. هر کس خالق دنیاى خودشه و بهترین‏ها در ساختن دنیاى دیگران افتخار همکارى پیدا مى‏کنند. هر آدمى، باتوجه به تصویر و تصورهاش، به ایده‏ها و آرمان هاش شکل مى‏ده... من فهمیدم روح مضطرب و آشفته و ناامید و خسته و مشوّش مثل زمین بایره که هیچ بذرى توش به عمل نمى‏آد. من یقین پیدا کردم که سرچشمه وجود عشقه. عشقه که ترس نمى‏شناسه و سکوت نمى‏کنه و حقیقت رو با زبان واقعیت فریاد مى‏کشه. کسى که اعتماد به نفس کامل داره، حتماً به هدف مى‏رسه و قلبش از این عشق و امید روشن و تابناک مى‏شه.
- پس شما باعشق و امید زنده‏اى؟
- بله آقا، به اضافه انتظار، شوق، هدف و حرکت. من منتظرم. من حتى ترس رو در خیلى از میدان‏ها شکستم. ترس و جهل و خرافات راهزنانى هستن که بر آرامش باطنى ما مى‏تازن و تندرستى و شادمانى رو از ما مى‏گیرن. من آرزوهام رو هدفم قرار دادم و هدفم رو با عشق آمیختم و ریختم تو دایره انتظار. من به اونا جان بخشیدم و گرنه منجمد و مرده بودن.
- از انتظار چه نتایجى گرفتى؟
- فروتنى، صداقت، رهایى از غرور و افکار سیاه و منفى. من به عشق رسیدم من عشق رو تو کاسه انتظار که پر از نیایش زلال بود و زیر نور مهتاب مى‏رقصید، دیدم.
- دیگر چه؟ چه چیزى استنباط کردى؟
- اول حرکت، دوم حرکت، سوم حرکت. من از گذشته خیلى درس‏ها گرفتم. خط بطلان برافسوس‏ها و گذشته تاریک را نتیجه گرفتم. بعضى از مردم کمر به نابودى خودشان مى‏بندند و چنان در گذشته‏هاى دُور خود غرق مى‏شن که از زندگى جز سختى و فقر و مشقت و تاریکى بهره‏اى نمى‏برن. بسیارى از آدما با کج فهمى و کج فکرى خودشان قفسى براى روحشان مى‏سازن و عمرى با ترس و تشویش و غم و کینه ونفرت زندگى مى‏کنن.
- شما چه کردى؟
- به هیچ کس اجازه ندادم شعله شور و شوق وجود منو خفه کنه. گاهى به شاخه‏هاى شعر چنگ مى‏زدم، با قلم خلوتم رو خدایى مى‏کردم. مى‏گفتم، فریاد مى‏زدم، و باورهاو دردها و... همه و همه را به تصویر مى‏کشیدم. بعضى فکر مى‏کردن کوهى ساکن و بى حرکتم؛ اما آتشفشانى در من غلیان داشت به نام عشق و امید، به نام صبر، به نام تلاش.
- دیگر چه؟...
- به خوبى دریافتم قانونى به ظاهر خشک در زندگى وجود داره که باعشق و امید و انتظار نرم مى‏شه؛ مثل خمیر بازى بچه‏ها. البته به خود آدم بستگى داره که چگونه با دنیاى باطنى خودش ارتباط برقرار کنه.
- مثل این که شما به یک مثلث معتقدید؟
- بله، مثلث امید، حرکت، عشق و انتظار.
- با خرافات و محدودیت‏ها چه کردى؟
- خرافه پرست نبودم. اگر ما با خرافات و موهومات خو بگیریم و اونارو درست بدانیم، طبعاً نباید انتظار بهروزى و شادکامى از زندگى داشته باشیم. باید زمین وزمان و روزگار و تقدیر و سرنوشت را به باد طعن و لعن و دشنام بگیریم که چرا گلیم بخت ما را سیاه بافته و چرا در هفت آسمان ستاره‏اى نداریم.
- آفرین، این ایده‏ها ارزشمند است. تو ممتازى.
- نه، من منتظرم، امید دارم، عاشقم و در حرکت.
- به کجا؟
- گفتى کجا، گفتم به خون
گفتى چرا، گفتم جنون
گفتى که کى، گفتم کنون‏
و عشق را دو رکعتى است که وضوى آن صحیح نباشد مگر به خون.1
- ببریدش.
- کجا؟
- باغ سبز.

پى‏نوشت:

1. رَکعَتان فى العشق لایَصُحُّ وُضوهما اِلاَّ بالدّم. (حسین حلاج)

/ 0 نظر / 3 بازدید